عجیب دوستت دارم
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم. خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام. خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم. خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام. خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر
وقتی نه سالم بود
وقتی کوچک بودم پدر مثل چراغ یخچال بود. همه ی خانه ها یکی داشتند ولی هیچکس نمی دانست وقتی در بسته می شود او چه کار می کند. پدرم هر روز صبح خانه را ترک می کرد و همیشه شب از کنار دیگران بودن خوشحال به نظر می آمد. وقتی هیچ کس دیگر نمی توانست در شیشه ی خیارشور را باز کند او این کار را می کرد. او تنها فرد خانواده بود که نمی ترسید به تنها یی به زیر زمین برود. وقتی موقع اصلاح صورتش را زخم می کرد هیچکس او را نمی بوسید یا نگرانش نمی شد. همیشه وقتی باران می بارید سوار ماشین می شد و آن را تا جلوی در می آورد. هر وقت کسی مریض می شد او فرم بیمارستان را پر می کرد. تله موشها را کار می گذاشت. او بوته های خاردار رز را هرس می کرد تا وقتی از در وارد می شوی به تو آسیبی نزنند. وقتی صاحب دوچرخه شدم حداقل هزار مایل کنارم دوید تا یاد گرفتم تعادلم را حفظ کنم. من از همه ی پدر ها می ترسیدم به جز پدر خودم. یکبار برایش چای درست کردم. فقط آب و شکر بود ولی او روی صندلی کوچکی نشست.خورد و گفت خوشمزه است. هروقت خاله بازی می کردم مامان عروسک ها کلی کار برای انجام دادن داشت. من هیچوقت نمی دانستم با بابای عروسک ها چکار کنم. بنابراین از طرف او می گفتم: "من دارم میرم سر کار" و می انداختمش زیر تخت.ک روز صبح پدرم سر کار نرفت. او به بیمارستان رفت و روز بعد مرد... به اتاقم رفتم و زیر تختم دنبال بابای عروسکها گشتم. وقتی پیداش کردم خاکش را پاک کردم و روی تختم گذاشتمش. او هرگز هیچ کاری نکرد. نمی دانستم رفتنش اینقدر دردناک خواهد بود. هنوز هم نمی دانم چرا... پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تنها یکی از مردان دانا گفت : شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آخرهای یک شب، پسر شاه خوشحال شد پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، (۱۸۷۲) پسر نابينايي بر روي پله ساختمانی نشسته بود و کلاهي جلوي خودقرار داده بود که تعداد کمي سکه در آن بود، او نوشته اي نیز جلوي خود گذاشته بود،اين مضمون:« من کور هستم، به من کمک کنيد.» مرد رهگذري از کنارش میگذشت او چند سکه از جيبش درآورد و درون کلاه ريخت، سپس نوشته را برداشت و آن را تغییر داد و دوباره در جلوی پسرک قرار داد. مدت کمي گذشت و کلاه پسر پر از پول شد. آدم هاي بيشتري به اوکمک مي کردند. بعدازظهر آن روز مرد رهگذر که نوشته پسرک را عوض کرده بود، بازگشت تا ببيند چه اتفاقي افتاده است. پسر نابينا صداي پاي رهگذر را شناخت و پرسيد:« شما هماني نيستيد که نوشته مرا امروز عوض کرديد؟ چه چيزي در آن نوشتيد؟» رهگذر گفت:« من هماني را گفتم که تو گفته بودي، اما به زباني ديگر» من و خدا خوابی دیدم ، خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم ، در پهنه آسمان . صحنه هایی از زدنگی ام برق زده در هر صحنه دو جفت پا روی شن دیدم یکی متعلق به من ، دیگری متعلق به خدا « من و خدا » وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده و همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده . این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم ؛ خدا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت پا وجود داشت . نمی فهمم چرا هنگامی که پیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی ؟ شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت. پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
کنار من خوابیده است.
ودر خیابانها پرسه نمی زند.
دوستانم بوده ام.
دارم.
دارم.
هم اتومبیلی برای سوار شدن.
هستم.خدا را شکر که تمام شب صدای خُرخُر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در
کنار من خوابیده است.
ودر خیابانها پرسه نمی زند.
دوستانم بوده ام.
دارم.
دارم.
هم اتومبیلی برای سوار شدن.
هستم.
می توانم برایشان هدیه بخرم.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
لئو تولستوی
مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند به عادت آنگونه با شتاب و متصل نام تو را می خواندند که گویی در معامله ای از تو چیزی ستانده اند و اکنون بهای آن را می پردازند!
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟!
مردمانی را دیدم که کاغذی دعا به بهایی می خریدندو چون نسخه ای از فروشنده چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند!
و اندیشیدم که آیا ترا می خوانیم تا بستانیم یا ترا می خوانیم چون دوستت داریم؟!
مهربانترین...
به ما بیاموز
که دل آدمی عصاره وجود اوست ،حرمت دل ها را از یاد نبریم
به ما بیاموز
که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند را از خاطر نبریم
به ما بیاموز
که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم
و به من بیاموز
که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم.
آنچه مرد نوشته بود اين بود:« امروز روز زيبايي است و من نمي توانم آن را ببينم.» 
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
| Design By : Night Skin |


